قصه گويد مادري فرزند خود را
قصه ي شهري پر از آشوب و بلوا
گويدش از مرگِ باران
گويدش از عشق بي نان
از بهاري زرد و ويران
آدمكها ،صورتكها
دم به بم هشدار مي دادش ز هر جا
كودك اما مستِ يك خواب
مادر از فرياد مي گفت
از تن بي جان ياران
غرقه در خون
وز اميدي در پسِ ابرِ سياهي
سوزِ آهي
كودك اما باز در خواب
مست يك روياي شيرين
پر ترانه، بي تكلف
وز شب و فردا نبودش هيچ ترسي
واي بر فرداي بي خواب
پ.ن:
گريزي زدم به شعرهاي قديميم
| بهترین قالبها و کدهای جاوا |