پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم به نهایت تو بیا شروع من باش
تاریکیِ من، عادتی شده
که شاید خورشید را هم یارای روشنیش نیست
نشسته ام در انتظار تو
ای روشنترین سپیده دَمان
پ.ن:
بعضی از چیزها روهیچ وقت نمیشه بخشید، اینو خوب می دونم
بالاخره شمارش معکوس تموم شد وفارغ التحصیل شدم
هوووووووووم
خب خیلی معمولی تر از اونیه که فکرشو می کردم
هیچ حس خاصی هم ندارم
و اصلا اون جوری نیست که فکرشو می کردم
نمی دونم
شاید یه کم به پوچی رسیدم
امیدوارم بودم دانشگاه یه تحول بزرگ باشه
که نبود
بعدش گفتم فارغ التحصیلی اون تحوله
ولی اینم که نشد
خدا عاقبتم رو به خیر کنه
آخه همه ی حساب هام داره غلط از آب در میاد
ان شاا... هیچ فارغ التحصیلی به پوچی و حس من نرسه
| بهترین قالبها و کدهای جاوا |