در این غروبِ سنگی وسرد
دلم زشعله ی عشق تو جاودانه شده
تمام فکر ووجودم برایت آشیانه شده
من ازسفر به زمانهای سرد می آیم
من ازدیار ِگناهان و خشم می آیم
من ازسرود خسته ی این چلچله ها
ز سردی تن این ثانیه ها
من ازسکوتِ مبهم الفاظ عشق می آیم
من ازبرای عشق زاده شدم
نه ازبرای تنفر نه از برای ثبوت
وعشق زاده ی چشمان بی قراران است
نه دست های صمیمی نه حرف های دروغ
صبر تا کی؟
اینجا
دل ِمن غمگین است
تو کجا رفتی
و این راز چه بی تغییر است
میدوم سرگردان
کوچه ها باریک اند
در به در سرگشته
نیست حتی سخنی سر بسته
راه را تا به کجا باید رفت؟
کاش این بار دگر می بودی
رفتنت نیز سکوتی سرد است
کوچه ها پی در پی
پرازابهام و سکوت
ذهن من نیز به دنبال هجوم
تا تورا یافت کند
گوشه ی تاریکی
شاید این بار فرو برده تو را
نوررا می جویم
صبر تا کی؟
تا کی؟
باید گذشت ازاین شهرِ پرازپوچی
باید گذشت از این نگاه های تهی لبخند های بی رنگ
اینجا پر از فصل ِپوچی است
و ترانه تنها ترانه ای پوچ است
نه بیشتر
ما مترسک گونه های این دشت بی فریادیم
که حتی کلاغها نیز ما را به سخره می گیرند
نمی دانم من تاوان کدامبن گناه زمانه ام
که در این هیچستان، بی هیچ رها شده ام
نه اینکه آفتاب مرا می آزارد ویا سوز سرمایی
که وجودم را نیستی به یغما برده
من خاکستری پوش تمام رویاهای خویشتنم
اینجا تمام آینه ها را می شکنند
اینجا همه صداقت را در قمار زندگیشان باخته اند
و عشق را دیگر حتی در کتابها نیز نمی توان یافت
باید گذشت
دیاری دیگر شاید...
| بهترین قالبها و کدهای جاوا |