تبليغاتX
شب سرد

در این غروبِ سنگی وسرد

 دلم زشعله ی عشق تو جاودانه شده

 تمام فکر ووجودم برایت آشیانه شده

 من ازسفر به زمانهای سرد می آیم

 من ازدیار ِگناهان و خشم می آیم

من ازسرود خسته ی این چلچله ها

ز سردی تن این ثانیه ها

 من ازسکوتِ مبهم الفاظ عشق می آیم

من ازبرای عشق زاده شدم

 نه ازبرای تنفر   نه از برای ثبوت

 وعشق زاده ی چشمان بی قراران است

نه دست های صمیمی   نه حرف های دروغ

+ نوشته شده در 85/09/26ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط niloofar |

صبر تا کی؟

          اینجا

دل ِمن غمگین است

تو کجا رفتی

و این راز چه بی تغییر است

میدوم سرگردان

کوچه ها باریک اند

در به در     سرگشته

نیست حتی سخنی سر بسته

راه را تا به کجا باید رفت؟

کاش این بار دگر می بودی

رفتنت نیز سکوتی سرد است

کوچه ها پی در پی

پرازابهام و سکوت

ذهن من نیز به دنبال هجوم

تا تورا یافت کند

گوشه ی تاریکی

شاید این بار فرو برده تو را

نوررا می جویم

    صبر تا کی؟

               تا کی؟

+ نوشته شده در 85/09/15ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط niloofar |

Image hosting by TinyPic 

این عکس زیبا رو طاها از محوطه ی دانشگاه بوعلی گرفته

به نظر من که محشره 

+ نوشته شده در 85/09/10ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط niloofar |

باید گذشت ازاین شهرِ پرازپوچی

باید گذشت از این نگاه های تهی     لبخند های بی رنگ

اینجا پر از فصل ِپوچی است

و ترانه تنها ترانه ای پوچ است

                                  نه بیشتر

ما مترسک گونه های این دشت بی فریادیم

که حتی کلاغها نیز ما را به سخره می گیرند

 

نمی دانم من تاوان کدامبن گناه زمانه ام

که در این هیچستان، بی هیچ رها شده ام

نه اینکه آفتاب مرا می آزارد      ویا سوز سرمایی

که وجودم را نیستی به یغما برده

من خاکستری پوش تمام رویاهای خویشتنم

 

اینجا تمام آینه ها را می شکنند

اینجا همه صداقت را در قمار زندگیشان باخته اند

و عشق را دیگر حتی در کتابها نیز نمی توان یافت

 

باید گذشت

دیاری دیگر شاید...

 

+ نوشته شده در 85/09/03ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط niloofar |

 
بهترین قالبها و کدهای جاوا