تبليغاتX
شب سرد
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در 85/07/28ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط niloofar

 

کاش من شاخه ی خشکی بودم

 که تن باد نوازش می کرد

 جسم ِبیمارِمرا

 یا که با بارش برف

 تب سوزان وجودم می کاست

 شانه هایم گاهی

لانه ی مرغک عشقی می شد

 زندگی می دادم

 یا سرای بوفی

 چه تفاوت دارد؟

 دست یک کودک شاد

 روزی از بند رهایم می ساخت

 تا به بازی برود

 شاید او قایقی از کاغذ داشت

 بادبانم می کرد

 و مرا باد به دریا می برد

 تن خشکیده ی من روزی سرد

 بستر آتش ِگرمی می شد

 یا که شاید

             شاید...

کاش من شاخه ی خشکی بودم

 

+ نوشته شده در 85/07/27ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط niloofar |

 

رعدوبرق میزنه

 من صداشودوست دارم

 توچی؟

 اون صدای آسمونه که می خواد باهات حرف بزنه

داره صدات میکنه

 گوش کن

ببین بارون داره می باره

 برو زیرش وایستا

دستهاتو باز کن

صورتتو بگیر سمت آسمون

قطره های بارونو بغل کن

خوب که خیس بشی تازه معنی بارونو می فهمی

 بذار قطره های بارون پاکِ پاکِت کنن

 چشماتو ببند...

حس کن...

 اونا نیستن که دارن میان پایین

 تویی که صعود می کنی

 

خوبه

حالا وقتشه

 

 به خودت نگاه کن

 تو...

        عاشقی

+ نوشته شده در 85/07/25ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط niloofar |

قصه گوید مادری فرزند خودرا

 قصه ی شهری پر از آشوب و بلوا

 گویدش از مرگِ باران

 گویدش از عشق ِبی نان

 از بهاری زرد و ویران

 آدمکها، صورتکها

دم به دم هشدارمی دادش زهرجا

کودک اما مستِ یک خواب

 مادر از فریاد می گفت

 از تن ِبی جان ِیاران

 غرقه در خون

 وز امیدی در پس ِابرِ سیاهی

 سوز ِآهی

کودک اما باز در خواب

مستِ یک رویای ِشیرین

 پر ترانه، بی تکلف

 وز شب و فردا نبودش هیچ ترسی

 وای بر فردای ِبی خواب

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در 85/07/22ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط niloofar |

امشب هیج حرفی بهتر از حرفِ اخوان ثالث پیدا نکردم:

 

"اي درختان ِعقيم ريشه تان در خاكهاي ِهرزگي مستور

يك جوانه ي ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند

اي گروهي برگ ِچركين تارِ چركين پود

يادگار خشكساليهاي گرد آلود

هيچ باراني شما را شست نتواند"

+ نوشته شده در 85/07/21ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط niloofar |

چه آرام و خاموش

     چه سر در گریبان

 نشستیم اینجا

           به امید باران

 زمین پر ترک بود و پیر و فسرده

         نه یک قطره شبنم

             به این شاخ مرده

 به دور از هیاهو

    به دنبال یک جو

 ولی بر لبامان

       دعایی چنین کو؟

پراز ترس طوفان

       گذشتیم از باد

چه سود از امیدی

    چنین بی سر انجام؟

+ نوشته شده در 85/07/21ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط niloofar |

 

 

چشماتو ببند. می دونم می تونی پرواز کنی. بذار روحت بره اون جایی که بهش تعلق داره. تو شاید اسیر باشی ولی هیچ کس نمی تونه روحتو اسیر کنه. فقط باید باور کنی، تو مال ِآسمونی.

+ نوشته شده در 85/07/19ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط niloofar |

Image hosting by TinyPic

 

من در میان شوق گرفتار حسرتم

یا در میان جمع گرفتار بی کسی

من سایه ی سکوتم وتکرارم آرزوست

یا من مکرر و دل آزرده ام بسی

+ نوشته شده در 85/07/18ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط niloofar |

 

نفس در سینه ها تنگ است

و فریادی به خون خفته

 کلامی باطل اما جاری ازاین ذهن های ِ خام  ِناپخته

 نه ما بیراهه می دانیم

 نه حتی راه پیماییم

که پابند سکون وصامت غمبار مردابیم

 نه راهی رو به آینده

 نه شوق ِزندگی کردن

 نشسته در کمین مرگ

 به امید رهاییدن

 چه احساسی؟ چه آوازی؟

 چه فکر خام پروازی؟

 که آب و دانه کرده مرغ ِ ما را در قفس راضی

 طلوعی نیست

نوری نیست

حتی آرزویی نیست

 که این جا زندگی مُردست و آنرا آبرویی نیست

 چه باید کرد جز پوسیدن و مردن؟

 تو می دانی و می دانم

در این بن بستِ ظلمانی

 نباشد بهتر ازاین ره سرانجامم

 

+ نوشته شده در 85/07/17ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط niloofar |

 

 

تا حالا دیدی پاییزکه می یاد انگار خورشید یه جورایی سر سنگین میشه. دیگه کم تر به زمین سر میزنه. دیر تر میاد و زود هم می خواد بره. اونوقته که برگا دلشون می گیره. غمگین و خاموش میشن و اینقدر تو خاموشی فرو میرن تا بپوسن. بعدش یه نسیم ساده هم میتونه اونا رو هر جایی که دلش می خواد ببره. تا تهِ نیستی.

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط niloofar |

آخه نفرين به تو

اينجا

دل من تنگه و تنها

پُر ِالتهابه قلبم

دستتو بذار تو دستام

دستمو گرفتي بردي

يه روزي ميون ِرويات

قول دادي آواز بخوني

توي سرزمين شعرات

تو برام قصه مي گفتي

قصه از پريِ دريا

يه مترسک غريبه

ميون ِدشت فريبا

يه نگاه ِآشنا بود

چشم ِاون گوزن پيرت

يا صدايي آشناتر

هق هقِ دشت کويرت

تو به من نگفتي هيچ وقت

مي موني تا به هميشه

قصه ي قلب تو و من

قصه ي سنگه و شيشه

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط niloofar |

تو در یک حبابِ شیشه ای،      روی طاقچه ی اتاقم،     ساکت و آرام با نگاهی محو نشسته ای و ترکهای دیوار را می نگری،     هر روزوهرروز.                  و من گاهی حباب را بر می دارم،      تکان می دهم و برف می بارد.            حتی نمی دانم برف را دوست داری یا نه،        چه اهمیتی دارد؟         من که خوشم می آید.

 تو شاید خوشحالی از اینکه گاهی تلاطمی تو را در بر می گیرد،         حتی تلاطم یک رویا.

تو شاید می ترسی از اینکه روزی از دستم بیافتی و حباب بشکند.        آن روز شاید دیگر تو را دور اندازم.

تو برای من عزیزتری یا حباب یا برف یا تلاطم؟

 تو می بینی ترکهای دیوار هر روز بیشتر می شود و خاک روی حبابت می نشیند. گاهی حتی می خواهی خودت را از روی طاقچه پرت کنی.        سقوط را تجربه کنی و حباب را بشکنی،           بی حبابی را تجربه کنی.       نمی توانی می دانم. وسخت است می دانم.

          باز هم می نشینی.           ترکهای دیوار...             نگاهی محو...

 

 

پ ن.

 ومعتقدم که پس آن حباب،چشمهاییست. چشمهایی که تلاطم عشق درآن موج میزند.آی عشق،آی عشق،صدای چهرات پیدا نیست.

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط niloofar |

يه روزي خوابِ چشامو مي بيني آخرش

 
تويِ دريايِ خونِ چشام ،مي ميري آخرش

 
عاشقت بودم نگو قصه ي آشنا بودم

 
نامه ي قلبِ منو خودت ميخوني   آخرش
+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط niloofar |

چرا اين راه پاياني ندارد؟


چرا رفتن سر انجامي ندارد؟


سكوتي گنگ در زندان تاريك


كه با خود شور و غوغايي ندارد


تو نجوا مي كني آرام ليكن


در اينجا واژه معنايي ندارد


ميان شبره تلخي اسيريم


كه حتي ماه ماوايي ندارد

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط niloofar |

چه پاييز غم انگيزي 

و ما برگان خشک يک به يک افتاده از شاخه

 رويم هر جا که بادي مي برد ما را

و هر يک خوب مي دانيم

که ديگر سبز نتوان بود

 کسي خشکيده برگي را چه مي خواهد؟
سرود خسته ما را که مي خواند؟

به جز آغوش پست خاک

و زير کفشهاي بي خيال از درد پويسدن
+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط niloofar |

 
 
شبي آرام و خلوت بود
 
نگاهم بر نگاهت دوخت
 
تو رفتي من به جا ماندم
 
وجودم را نگاهت سوخت
+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط niloofar |

تب دارم ولي سردمه

                       گيجم

                           حيرونم.

 هواي تازه مي خوام

     دارم خفه مي شم.

 

جريان هوا رو احساس مي كنم ولي پنجره اي پيدا نيست.

 اينجا پر از اتاقه

                   تودرتو

  همشون شبيه همن.

من دارم گم مي شم.

                      داد ميزنم.

 انعكاس صدام مي پيچه

تو همه روزنه ها نفوذ ميكنه.

تو سر خودم مي پيچه.

 روي زمين مي افتم.

سرم پر از درد مي شه

 به خودم مي پيچم

                    مي پيچم

                                مي پيچم...

 

يكي كنارمه ولي من نمي فهمم.

 داره نوازشم مي كنه.

 برام هوا آورده.

نمي دونه من خيلي وقته خفه شدم.

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط niloofar |

چشم پاییزی به راه بارشی است

ابر بی تابی گریزان از هوا

حس پروازی به دور اندر دلم

بادِ بی پروایِ سردی مانعم

آسمان گویند هر جا آبی است

پس چرا اینجا هوا خاکستریست؟

قاصدک روزی پیام عشق داشت

قاصدک اینجا به آتش می کشند

چشمه ساران خسته از جاری شدن

چشمه هم همراهِ هیچستان شده

حس بیداری کجا؟ اینجا کجا؟

باغ ما رنگِ زمستانی شده

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط niloofar |

 من امروز پر از قصه ام

قصه هايِ نا شنيده ي بسيار

و پر از خواهش ِ شنيده شدن

با التهابِ فهميده شدن

 

 من پر از كوچه پس كوچه ام

كوچه پس كوچه هاي پر از شوق ديدار

با بچه هايي شاد و بي عار

گربه هايي رام

 

نگاهي ساده و بي تكلفم

غرق يك ابهام

از عشق درخشان

 

من در اوج تخیلم

پاک و با احساس

آبی و بی انتها

+ نوشته شده در 85/07/15ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط niloofar |

 
بهترین قالبها و کدهای جاوا