تبليغاتX
شب سرد

 

قصه گويد مادري فرزند خود را

قصه ي شهري پر از آشوب و بلوا

گويدش از مرگِ باران

گويدش از عشق بي نان

از بهاري زرد و ويران

آدمكها ،صورتكها

 

دم به بم هشدار مي دادش ز هر جا

كودك اما مستِ يك خواب

 

مادر از فرياد مي گفت

از تن بي جان ياران

غرقه در خون

وز اميدي در پسِ ابرِ سياهي

                            سوزِ آهي

كودك اما باز در خواب

مست يك روياي شيرين

پر ترانه، بي تكلف

وز شب و فردا نبودش هيچ ترسي

واي بر فرداي بي خواب

 

پ.ن:

 گريزي زدم به شعرهاي قديميم

+ نوشته شده در 87/04/14ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط niloofar |

 

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

 روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

 روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

 روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

 روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

مادرم روزت مبارک

 

 

 

پ.ن:

اين متن رو من ننوشتم اما يادم هم نيست از كجا رونويسي كردم

+ نوشته شده در 87/04/06ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط niloofar |

 

تلاطم هاي مواج خيالاتم

كجاييد اي سبكباران انديشه

فرار از ذهن من اينبار آسان است

+ نوشته شده در 87/04/01ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط niloofar |

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

 ای به روی چشم من گسترده خویش  

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایه ی مژگان من

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

ای به زیر پوستم پنهان شده

 

همچو خون در پوستم جوشان شده

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

ای مرا با شور شعر امیخته

این همه اتش به شعرم ریخته

چون تب شعرم چنین افروختی

لاجرم شعرم به اتش سوختی

 

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در 87/03/27ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط niloofar |

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در 87/03/18ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط niloofar

 

امشب پر از سكوتم

ليكن سكوتِ شيرين

شايد دگر نيايند آن روزهاي خاموش

مهتابِ پشت شيشه

مي تابد از ورايم

تاريكي جهانم، ماندست رو به ديروز

لبخندِ محو شايد

برگشته بر لبانم

آغازِقصه شيرين، زيباست انتهايش

+ نوشته شده در 87/03/18ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط niloofar |

+ نوشته شده در 87/03/10ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط niloofar

 بعضي وقتا اتفاقايي مي افتن كه اصلا انتظارشونو نداري يا اصلا براشون برنامه ريزي نكردي ، اما مي تونن تبديل بشن به بهترين اتفاقهاي زندگي يك نفرو همين غير منتظره بودنشونه كه جذابشون مي كنه.

همين

+ نوشته شده در 87/03/10ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط niloofar |

 

بالاخره ارشد هم قبول شدم

 

 

شيرني هم كلي دادم، كسي جا مونده ديگه شرمنده

+ نوشته شده در 87/03/04ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط niloofar |

 

I believe there is one story in the world, and only one, that has inspired and frightened us. Humans are caught-in their lives, in their thoughts, in their hungers and ambitions, in their greediness and cruelty, and in their kindness and generosity too-in a net of good and evil

There in no other story. A man will have only one question left at the end of his life: was it good or was it evil? And all novels, all poetry, are built on the never-ending contest in ourselves between good and evil

 

پ.ن.

خوندم east of eden  اين مطلب رو در مقدمه ي كتابِ شرقِ بهشت

خيلي به نظرم زيبا اومد

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط niloofar |

 
بهترین قالبها و کدهای جاوا